امیرعباسامیرعباس، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

امیرعباس معجزه زندگی مامان وبابا

واکسن 6 ماهگی

عسلم ٦دی ماه با عمو امیر رفتیم واکسن ٦ماهگیت رو زدیم.کمی درد داشتی ولی چون شما بچه پرتوانی هستی زود دردهات رو فراموش کردی.وزنت هم ٧٦٠٠کیلو گرم بود. ...
7 اسفند 1391

تمام شدن 7 ماهگی

٤بهمن ماه ٧ماهگیت تمام شد.روز به روز داری بزرگ می شی و کارهای جدیدی انجام میدی.خیلی دوست دارم اسم منو صدا کنی و من هم با تمام وجودم تو رو تو آغوش بگیرم. آرزوی من بهترین ها برای شماست. ...
7 اسفند 1391

تولد مامان فاطمه

امروز ٨بهمن ماه تولد مامان هستش .بابایی هم برای مامانی یه انگشتر طلا خرید و شب کلی خوش گذروندیم.راستش از این به بعد روز تولدت روز تولد من هم هست.مامان خیلی خیلی دوستت داره.شما چطورمامان رو دوست داری؟ ...
7 اسفند 1391

نشستن بدون کمک ....آفرین

نازنینم امروز تا ٢بهمن ماه شما تونستین بطور کامل بشینی.آفرین پسر گلم.یه کار جدیدی هم که یاد گرفتی اینه که هر جا میرم میای دنبالم و دست هاتو بالا میگیری و می خوای که بغلت کنم.ولی با این وجود من اصلا نمی تونم به کارهام برسم. ...
7 اسفند 1391

کنترل ماهیانه

عزیز دلم امروز برای کنترل ماهیانه به مطب دکتر کودکانت رفتیم.گفتند همه چیز خوبه. وزن:٧٨٠٠ کیلو گرم  دور سر: ٤٤.٥٠سانتی متر  قد: ٦٩سانتی متر در ضمن توصیه کردند که حتما سوپ و حلیم و فرنی و قطره آهن وآ.د بدم. ...
7 اسفند 1391

مسافرت به تبریز

گل پسرم امروز ١٣دی ماه حدود ساعت ٣بعداز ظهر به همراه مامان جون منصوره به تبریز رفتیم .وساعت ١١شب به خونه مامان جون رسیدیم.بابا جون از دیدنت کلی خوشحال شد .در ضمن من هم از دیدن بابام خوشحال شدم .
7 اسفند 1391

نیم سالگیت مبارک

٤دی سال٩١.......انگار همین دیروز بود که رفتیم بیمارستان وتو رو به دنیا آوردند.چه قدر زود گذشت. پسر گلم نیم سالگیت مبارک.من وبابایی عاشق تو هستیم.امید وسعادت ودلگرمی و چراغ ما در زندگیمان  هستی.از خدا می خواهیم که ١٠٠سال...نه ...١٢٠سال....نه....الهی همیشه زنده باشی.ان شاا... ورودت به ٧ ماهگی رو به تو ای نازنینم تبریک میگویم. ...
7 اسفند 1391

گوسفند قربانی نذر امیرعباس

پسر نازم امروز ٣٠آذرماه بابایی برای شما گوسفندی که نذر کرده بود رو قربونی کرد.خدا قبول کنه. شب بسته های قربونی رو با عمو امیر بین خانواده های نیازمند تقسیم کردیم.دستشون درد نکنه.وچون شب یلدا هم بود بابایی یه هندونه خرید و رفتیم خونه عمو امیرو تا ساعت ١:٤٥ شب اونجا بودیم.بعد هم به خونه برگشتیم.البته شما تو راه خوابت برد .طبق معمول همیشه. اولین یلدای زندگیت مبارک. ...
7 اسفند 1391

اولین برف زندگی پسرم

ناز گل مامان امروز ٢٥آذر ماه برف بارید .آخه اولین برفی بود که تو کنارمون بودی ومن هم دونه های برف رو به شما نشون میدادم.از پشت پنجره کلی بیرون رو تماشا کردیم و من هر بار با بوسیدنت جان تازه ای می گرفتم. خدا را شکر به خاطر تمام نعماتش.     ...
7 اسفند 1391